داستان گذشت
دو دوست در بياباني در حركت بودند. در ميانه راه بر سر موضوعي به مشاجره پرداختند. در اين ميان يكي از آن دو بر صورت ديگري سيلي زد. آنكه سيلي بر صورتش خورده بود، ناراحت شد اما چيزي نگفت، تنها روي شن نوشت:
« امروز بهترين دوستم بر صورتم سيلي زد.»
آنان به رفتن ادامه دادند تا به يك واحه رسيدند و تصميم گرفتند تا تني به آب بزنند. آنكه بر صورتش سيلي خورده بود به درون آب پريد اما نزديك بود غرق شود. دوستش فوري خود را در آب پرتاب كرد و او را نجات داد. وقتي از آب بيرون آمدند آنكه نجات يافته بود روي سنگي حك كرد:
« امروز بهترين دوستم زندگي ام را نجات داد.»
دوستش از او پرسيد: چرا وقتي تو را ناراحت كردم بر شن نوشتي اما اين بار كه زندگي ات را نجات دادم بر سنگ؟
او در جواب گفت:« وقتي كسي ما را مي رنجاند بايد آن را بر شن نوشت تا بادهاي بخشش و گذشت آن را پراكنده و پاك سازد. وقتي كسي كاري نيك براي مان انجام مي دهد بايد بر سنگي حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را پاك كند.»
ياد بگيريم دردهايمان را روي شن بنويسيم و شادي هايمان را بر سنگ حك كنيم.
امام خمینی(ره):